به قول نویسنده ی کافه پیانو٬ می خواهم بگویم که حتی برای اینکه دختر خوبی برای مادرت٬ همسر خوبی برای شوهرت و یا دوست خوبی برای دوستت باشی اجبارا باید تن به یک سری معادلات انسانی بدی...
تو باید به همه ی ابعاد طرف مقابلت احترام بگذاری تا احترام ببینی٬ باید خیلی جاها چشمتو رو بی معرفتی ها ببندی٬ باید خیلی جاها به دوست داشتن های دیگران هر چند با دوست داشتن هایت در تناقض باشه احترام بذاری و باهاشون کنار بیای..
شاید این سختی از سر خودخواهی باشه٬ اون حس پنهانی که جابش خیلی هم پنهان نیست و همه باهاش خوب آشناییم دوست داره همه اون جوری باشن که ما می خوایم یا از اون کس یا چیزی که ما بدمون میاد بدشون بیاد..
اون عقیده ای رو باور داشته باشن که ما داریم..مادر به حکم مادر بودن همه جور کار و فداکاری "باید" بکنه چون مادره٬ هیچ وقت تحت هیچ رفتار من نباید محبتش کم شه و اگر شد پس مادر خوبی نیست..
و همین طور آدم های مختلف با نقش های گوناگون..
همسایه شب دیروقت نخوابه شلوغ نکنه که آسایش داشته باشیم ولی اگه مهمون داشتیم "یه شبه دیگه..اشکال نداره"
اگر کسی هزار بار محبتشو ثابت کرد و یکبار نتونست یا اصلا نکرد٬غلط کرد٬چون اون هزار بار وظیفش بوده و این یه بار گناه غیر قابل بخشش..
آره این حس همیشه مثه فرشته ی روی شونه ی چپ می مونه.همه جا هست..تو رابطه با همه.
خیلی راحت تر از فرشته ی سمت راستی هم تاثیر میذاره..رابطه ها رو داغون می کنه..
در نهایت هم واقعا آدمو افسرده می کنه..
از پی بردن به اجبار در تسلیم شدن به قوانین ارتباطی.