چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
گاهی اوقات آنقدر مستاصل می شوم که آرزو می کنم کاش خدا بیاید و مردانگی کند و در قالب یک چهره سرم را روی پاهایش بگذارد و من زار زار از برای خیلی از غم های نهفته ام گریه کنم...
در آغوشش..در پناه گرمش...بگویم از رازهای سر به مهرم..از خستگی هایم ..و گاهی از تنهاییم
بیاید تا بگوید چرا؟
گاهی اوقات آنقدر مستاصل می شوم که می پندارم اشک صحبت های خداست ..وقتی از دل شکسته ام بیرون می ریزد و پهنای صورتم را نمناک می کند...حرف هایی شفاف..زلال و پاک..
گاهی اوقات آنقدر گستاخ می شوم که با خدا لجبازی کنم..به اجبار نادیده اش بگیرم..اما هیچ وقت نتوانستم..
نتوانستم حضورش را حتی اگر زمانی سایه ای شده باشد، محو کنم...
در انتها ..باز همان دخترک بهانه گیری شدم که با دلی لرزان به آغوشش دویدم...
و گاهی اوقات آنقدر شاد می شوم از الطافش که آرزو می کنم تا خدا بیاید تا من سر تا پایش را غرق در بوسه کنم ...ببویمش و سجده اش گذارم....
دوستت دارم...ای محبوب ابدی و ازلی...
نوشته شده توسط در ساعت 14:29 | لینک
|