تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
هر کسی توتمی دارد..و قلم توتم من است ..و قلم توتم قبیله ی من است.

قصه ی تلخیه..

 در اوج شادی و خوش بودن٬زمانی که آغوش تک تک سلول های بدن به روی خوشبختی بازه٬ یه پژواک غریب تمام ذهنت رو پر می کنه و فریاد می زنه

آهااااااااااااااااااای....همه چیز زود گذر و موقتیه...همه چیز تموم می شه و تو تمام کسانی رو که عاشقانه دوستشون داری رو یه روز از دست می دی..

گاهی اوقات٬ فقط دلم می خواد بی دلیل به آغوش مادرم برم و به یاد صدای قلبش در دوره ی جنینی سرم رو روی سینه اش بذارم...

تصور نبودنش برای یک لحظه هم غیر قابل باوره...

وقتی کنار دریا راه می رفتم و قطره های بارون صورتم رو خیس کرده بود٬ حس پایان پذیری و موقتی بودن همه ی شادی ها اشکم رو روی صورتم می آورد..

نه..نمی تونم قبول کنم تموم شدن قصه ی عشق آدم ها و وابستگی هاشون رو..

این که روز قیامت، تو منو نشناسی و منو تنها بذاری..

زمان به شدت زود می گذره...

ثانیه ها ما رو به جداییِ مرگ نزدیک تر می کنه...به روز قیامت...به پایان...به شروعی دوباره...

کجا می شه بی دغدغه خوش بود؟ بی هراس از پایان؟ یک دل خوش کجا می شه عاشقی کرد؟ کجا می شه دست همو بگیریم و سواربر  قالیچه ی سلیمان فراریِ مرگ بشیم؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:43 | لینک  | 

این روزها در باب ضمیر ناخودآگاه به عناوین مختلف صحبت شده و به مدد تراکت های تبلیغاتی و سمینار ها و همابش ها ی دکتر فلان و مهندس بصار کمتر کمتر کسی پیدا می شه که از اهمیت این موضوع بی خبر باشه..

اما فکر می کنم تجربه ی شخصی شاید بتونه ایمان آدم و حتی نزدیکانش را به چنین مسائلی تقویت کنه..چرا که نه از سر منبع درامد یکسری افراد گفته می شه و نه این که با برنامه ریزی قبلی به سراغت اومده...

در این نیمسال تحصیلی٬ مسئله ای  که تمام ذهن من رو برای پاس کردن واحد "فارماکولوژی عملی" مشغول کرده بود٬ترسیدن فوق العاده فوق العاده ی من از کار کردن با جنبده ای به اسم موش بود...

نمی دونم در چه حد بگم تا عمق فاجعه ی ترس من مشخص شه..از جیغ های زشت و ترسناک و آبروبرم یا از گریه کردن های از سر ناتوانی ام...آن موش های کوچک ۴ سانتی با پوست سفید در نظرم از دراکولا و کروکودیل هم خوف ناک تر بودند و "به هیچ وجه" حاضر به لمسشان هم نمی شدم...

این ترس ریشه در سال کنکور من داشت٬زمانی که در اثر استرس ناخودآگاه٬با دیدن پشه های خاکی حبوبات فریاد کشان بالای تخت می رفتم و خواهر ۶ ساله ام را با التماس برای کشتنشان صدا می زدم

.....

زمان میگذرد و موجی از اتفاقات آدم را دقیقا به مسان همان چیزی می برد که وحشتش را داشتی..

امروز در جلسه ی review وقتی یک رزیدنت فرشته کسی که معلمی در سلول سلولش رسوخ کرده بود قسم خورد تا ریشه ی این ترس رو بخشکونه...ضمیرناخودآگاهم رو از شر همه ی باورهای دست و پا

گیرم نجات دادم...

با نفسی عمیق ازم خواست تا هر چی از این حیوانات می دونم فراموش کنم و با صبری که خودم را هم خسته کرده بود با تحمل جیغ های افتضاحم کم کم روی دیگری از آن هیولاهایی که از ترسم ساخته بودم رو نشون داد...

وقتی آخر کلاس موفق شدم یک موش صحرایی handle کنم و از پشت گوش هاش برش گردونم،حس یک برنده را داشتم...

عاشق موش های سوری شده ام....جدیِ جدی !


 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 22:25 | لینک  |