تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
هر کسی توتمی دارد..و قلم توتم من است ..و قلم توتم قبیله ی من است.

تو مملکتی زندگی می کنیم که برای شخصی ترین روابط هم اجازه به اخذ مجوز داریم.

آقایون شعار عدالتخواهی شون از کیلومترها دورتر گوش همه ی مردم جهان رو کر کرده اونوقت همین جا جوونای مملکتشون از بی عدالتی های همین آقایون آه از نهادشون برآمده.

نه کسی دیسکو خواست نه بار نه دیزنی لند نه شهر بازی های فوق پیشرفته و امن ...

فقز می دونم اینو نمی خوایم که  هر روز صبح با ون های گشت ارشاد،با پنجره های دودی خواب از سرمون بپره..

مطمئنا هیچ وقت فکر نمی کردیم که در این هیاهو تشکل های بی خاصیت اونقدر بخوان قدرت پیدا کنند که بتونن اردوی تفریحی-علمی ما رو به شیراز و اردوی سالیانه ی دانشکده به مشهد رو لغو کنند.

به کجا چنین شتابان؟؟

چنان کارهاشون رو برای همه جا انداختن که همه فقط به عنوان یک جمله ی خبری با قضیه برخورد می کنند و هیچ کس حق اعتراض هم برای خودش متصور نیست..

خوشحالم...فقط این امید برام مونده که با این کارها به کوتاهی عمر خودشون کمک می شه و می رسه روزی که ظرف صبر این جامعه از این ظلم هایی که به عناوین مختلف به همه  ی اقشار وارد می شده پر شه...

آمین

نوشته شده توسط  در ساعت 17:48 | لینک  | 

دلم عزرائیل می خواد

فقط اون می تونه الان منو از این حالی که دارم نجات بده..

یه آقا شاید هم یه خانوم مهربون و نورانی...

راستی چرا عزرائیل یه خانوم نباشه؟

نه نمی خوام...بذار همون آقا باشه...با خانوم نمی سازم...می خواد بره تو جو قیافه بگیره واسم.حوصلشو ندارم.....آقا باشه ...آقااااااااااا

زدم به سیم آخر...

واقعا هیچ چیز برام جذابیت نداره....می شینم یه خورده ساسی مانکن گوش می دم...شاید از اینا مودمون عوض شد...

" خوشگلی چقد پدر سوخته ..."

می رم سینما ...تلافی...بذار مثه همه باشیم...شاید تحمل دور و بر آسون شد...

وسط فیلم می خوام بالا بیارم..." تا وقتی اسمت تو شناسنامه ی منه ...تو زن منی...می فهمی ؟....."

هووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

ای خدا...منو ببر دیگه...آخه که چی ۳۰-۲۰ سال دیگم زندگی کنم....که چی؟

رفتم دکتر ...التماس دکتر کردم...هی گفتم دکتر من سردرد صبح گاهی دارم...دکتر دیگه به sumatriptan و NSAID و کوفت و زهرمار هم جواب نمی ده ها...دکتر

دکتر میخوا یه MRI بده شاید فرجی شد....زهی خیال باطل...

اگه خدا نکرده ...کسی عزرائیل رو تشخیص داد ..بنده کامل خواهان برقراری ارتباط می باشم..نه خوشی زده زیر دلم نه ناشکری می کنم نه هیچی

حس می کنم تموم شد کارایی که باید می کردم....

اوه...یادم نبود این جا شهر ارواحه...کسی نیست که جوابمو بده...یووووووووووووهوووووووووو

گوش کن عزرائیل...صدای پژواک داد خودم میاد...

نه کسی میاد...نه کسی میره...همه رو ناامید کردم....واسه همین روز

نوشته شده توسط  در ساعت 21:43 | لینک  |