خوشحالم که بلیط تمام شده،با موهایی باران خورده،با روسریِ چسبیده به سر، وارد می شوم...
کاش کسانی که دوستشان می داشتم،همراهم بودند در تجربه ی لذت... در ولع دیدن کتاب ها و شنیدن آهنگ های بی کلام..کاش که روزی جلد های کتاب ها و داستان ها جذابیت تکنولوژی و موبایل و pc را می ربود و می نشستیم روی یکی از همان نیمکت های باران خورده و بلند بلند می خواندیم...و خروار خروار لذت می بردیم...
دلم مدت ها بود که می خواست روی ماه خداوند را ببوسد...مدت ها بود که ریه هایم از لذت یک کتاب پر و خالی نشده بود...بعد از بلع ان همه شاهکارهای ادبی ادبیات جهان،با هیچ کدام طعمی نو را نچشیده بودم...اصلا نمی فهمم کجای این کتاب ها که از 1000 صفخه شان،500 صفحه توصیف است،شاهکار محسوب می شود...
می توان از ترکیب ساده ترین واژه ها هم به اوج رسید و در یک قدمی خدا صورتش را بوسید...
"احتمالا او خودکشی کرد چون درکش کوتاه تر از ارتفاع عشق بود.او به جای کنترل بر عشق،مغلوب مفهومی شد که برای او تازگی داشت.او نه از معشوق،که از عشق به شدت شکست خورد.....گویی عشق چنان غریب بر پارسا تابیده بود که با خط کش های او اندازه نمی شد و به همین سبب او قادر نبود آن را در کنار بقیه ی چیزها در آن کتاب دست نویسش بچیند.همچنان که تو یونس نمی توانی معنای خداوند را در کنار بقیه معناهای زندگی ات بچینی.
وقتی خداوند در معصومیتِ کودکان،مثل برف زمستانی می درخشد،تو کجایی یونس؟....شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی،خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد.من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان،پر از هراس می شوم و دل ام شروع می کند به تپیدن. دل ام آن قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان،خداوند را برگیرم...."
روی ماه خداوند را ببوس-چاپ بیستم- ص ۱۱۱