قضبه حیثیتی شده،پای آبروی یه سری بچه بسیجی با غیرت در میونه،امضا جمع می کنن،بیانیه می دن،هوچی گری بازی های یاد گرفته از سیاست هاشون رو خوب جایی پس می دن.
از این ور X با یه آرامش خاص مسائل رو دنبال می کنه، طرفِ بسیجی رو می کشونه کمیته انضباطی،طبق آخرین شنیده ها هم ،بسسجی ها کم آوردن و باقی قضایای قابل حدس...
دعوایی سرِ یک اردوی مختلط....و شکایت بسیج از انجامش و چسباندن یک نوشته ی تند که گویا حاوی مطالب کذب علیه اردوی ورودی آقای X بوده...و الیاقی
خیلی ها انگشت حیرت به دهان گرفته اند، کاش دانشجوهای زندانی امیرکبیری هم، با چنین پشتوانه هایی حرف حق خودشون رو به جای دیوار های زندان با طرف مقابل مطرح می کردند...
کاش ما هم از این پشتوانه ها داشتیم..برای ابراز هویت، دفاع از مسائلی که خیلی ریشه ای تر از اهانت به ارودی یک ورودی می بود....ای کاش
*در راستای سوگند یاد کردن برای داشتن آرامش بیشتر ،بی خیال این علامت سوالای نصفه کشیده شده می شم و آلبوم سلام آخر رو پیشنهاد می کنم از احسان خواجه امیری
اگه دیروز.. اگه فردا... اگه با هم اگه تنها.. با توام خودِ خود تو... اگه حتی توی رویا
یادم میاد به پایان سال نکشید که خیلی ها این کتاب رو خوندند.
با خاطره ای از طعم خوش رفتن به دنیای کورهای سفید٬"مرد تکثیر شده" رو هم به آرشیو کتاب هام اضافه کردم و چند وقتی است که به سختی برگهای "هجوم دوباره ی مرگ" رو ورق می زنم.
نگاه ساراماگو در خلق حادثه و بعد پر وبال دادن اتفاق هایی که می دونی هیچ وقت در دنیای واقعیت اتفاق نمی افته٬ همیشه برام جذاب بوده٬ اما نمی دونم چرا احساس می کنم نویسنده به گواه خوانندگان " همه ی نام ها "نیز٬ انقدر که به توصیفات و فرعیات ماجرا می پردازه٬ قصه رو از نظر جریان جلو نمی بره.
و این اوج کسالت رو برای خواننده میاره و نتیجه اش تمام نکردن یک کتاب ۲۳۰ صفحه ای در ا ماه است.
نمی دونم چه بلایی سر سلیقه ی کتابخونی ام اومده که اخیرا بعد از مطالعه ی هر کتاب-ولو این که تعریفش را از در و دیوار شنیده باشی-احساس بدی می کنم.احساس هدر رفتن وقتی که می تونستم به جاش یه سرکی به این E-book هایی بیندازم که هاردم را ترکانده اند.
نمونه اش آناکارنینا ی جناب تولستوی، با آن جلد قطور و با آن داستان مزخرف و بی پایانش٬است.داستانی که بیشتر شبیه جمله ی خبری بود تا یک رمان 1000 صفحه ای.
دوست دارم "بادبادک باز" رو بخونم الیته زمانی که مامان بزرگ محیا تمومش کنه و نوبتم بشه.
استدعا می کنم اگه قراره سر این کتاب هم برم تو دیوار روشنگری های لازم رو دریغ نفرمایید.
با سر نخ هایی ساده و کوچک...به سادگی یک احساس....به کشف یک موسیقی...به زیبایی یک منظره.حتی اگر در میان آلودگی یک شهر و خستگی غروب هایش باشد
گاهی وقتی صبح زود٬ در بزرگراه ها بی ترس گاز می دهم و با پنجره ی پایین وقتی باد موهایم را آشفته می کند٬ احساس می کنم در هجوم خوشبختی قرار گرفته ام...به همین سادگی
خوشبختی از یک حس..حس بزرگ شدن....رها کردن ترس هایی که محاصره ات کرده بودند زمانی.
گاهی وقتی یک موزیک تا اعماق جانم نفوذ می کند٬ وقتی در حد ژولیت عاشق می شوم..وقتی با روحم صمیمی می شوم٬ سرنخی از حیات گرفته ام٬ وصف ناشدنی...
وقتی یک دوست که تا به حال فرصت دیدارش را نداشتی٬ با یک هدیه ی فوق العاده به دیدنت می آید..به یاد می آوری در کنار هر انسان عذاب آور در کنار افرادیکه سوهان روح و اعصابت هستند٬ پیدا می شوند آدم هایی که سرنخ های حیات را به دستت می دهند.
سرنخ های به اشتراک گذاشته شده..نشانه های محرمانه...حتی برای لحظه ای ...غنیمتند...می روم که بیابم نیمه های گمشده شان را....
