تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
هر کسی توتمی دارد..و قلم توتم من است ..و قلم توتم قبیله ی من است.

گاهی اوقات زندگی کردن با خاطرات آدم ها آسوده تر از زندگی کردن با خودشان است.

نوشته شده توسط  در ساعت 14:21 | لینک 

باورم نمی شه که دراین دانشکده ی "مزخرف" ـ که شاید این لغت هم نتواند حق مطلب را به درستی ادا کند- کسی پیدا بشه که با وجودی که هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و اصلا ۵-۶ سال هم از من بزرگتر است ٬ پس از چندین هفته قرار گذاشتن و کنسل شدن ٬در نهایت با یه ورق سفید بزرگ٬ من رو جلوی خودش بنشونه و بگه٬ بگو...از آخرین فیلمی که دیدی....از آخرین کتابی که خوندی...چقدر بیضایی رو می شناسی...آشناییت با کپیتالیزم و سوسیالیزم در چه حد است...به چی افتخار می کنی...سرانه ی مطالعه ی هر ایرانی چقدر است.... جایگاه دانشگاه علوم پزشکی تهران در ranking جهانی کجاست...چقر تئاتر میری...آخرین نمایش....بهترین نمایش....و تیرباران کردن من از سوالاتی که اکثریت قریب به اتفاقشان در لیست favorite هایم بودند و از پس جواب دادنشان بر می آمدم و تعدادی دیگر نیز در محدوده ای که جوابشان فقط "نمی دانم " بود....

احساس فردی رو داشتم که برای استخدام پیش رئیسش رفته و محکوم به جواب دادنه، در صورتی که هیچ اجباری نبود برای این گفتگو....گفتگویی که حاصلش طرح ریزی جالبی شد برای برداشتن یک قدم،که اسمش را تیری در تاریکی بگذاریم شاید بهتر باشد...

از این که به کسانی هر چند دور و ناآشنا، برای کمک به تحقق رویاهای بسیار ارزشمند و هدف دارشان،معرفی می شوم، حس شور داشتم و خوش حالی...و این حس که دو سال از درس زدن بلاخره کار خودش را کرد. 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 9:51 | لینک  | 

 

ماه رمضون هم شروع شد...یه ماهی که هر کس از هر قشری یه جور با روزهاش ارتباط برقرار می کنه٬ یکی روزه نمی گیره ولی عاشق آش رشته  و حلوا و حلیم دادن های دم افطاره...

یکی نماز نمی خونه و ۱۱ ماه سال کاری به این حرفا نداره...ولی تو این یه ماه یه جورایی با مذهب انس بیشتری می گیره...

ماهی که سنخیت پیدا کردن هات بیشتره...ماهی که حتی وقتی می خوای بری پشت فنی روزه بخوری یه جورایی یه حس عذاب وجدان قلقلکت می ده....

عاشق ربنای دم افطار هستم..با این که هیچ میونه ای با شجریان ندارم ولی با صدای ربنا هر جا که باشم عاشقی می کنم...

جایی که همه فریاد می کنند بی اعتقادیشان را...و می بالند به آن چه که در ابرازش ذره ای تفکر نبوده است....می بالم به این اعتقاد ..

نوشته شده توسط  در ساعت 10:32 | لینک  | 

شب٬با سکوتش و این تاریکی که بی خبر و هماهنگی همه جای خونه رو می گیره به مراتب دوست داشتنی تر از شب هاییست که مضطرب خیابون ها رو رد می کنی تا به یه مکان امنی که انتظارت رو می کشه برسی..

انقدر ننوشتم که نوشتن خودش اومد به سراغم...یه شب که به بهانه ی یه Redbull سرپام و ورق های این درس نامه ی لعنتی رو مرور می کنم...باشد برای روز مبادا !

این فضا رو دوست دارم..وقتی میبینم یه عده مثل خودم تو یه استرس مشترک شب رو بیدار می مونن و گه گاهی با یه sms ساده یه جوک بی مزه یا یه تیکه ی از سر عادت، به یادت میارن که تنها نیستی..

حتی وبگردی های شبانه هم دوست داشتنی تره...البته ...360 گردی کماکان حال آدم رو به هم می زنه...از نوشابه باز کردن های دشمنان خونی برای هم گرفته تا ژست های تهوع آور آدم هایی که ابن جا رو با match making اشتباه گرفتند...

هیچ چیز خنده دار تر از این testimonial هایی که دو تا خواهر یا دو تا دوست واسه هم می زنن نیست...بهترین خواهر کل دو عالم...بهترین رفیق زندگی...حالا هر کی ندونه ما که تو کار خواهریم می دونیم دعواهای خواهرا چه جوره...به دوست داشتم که خواهرش با اولین گافی که ازش می گرفت و احیانا با اولین کسی که دوست می شد آمارش رو به مادرِ خانواده تحویل می داد، چشم نداشتند هم رو ببینن...اما حالا که به مدد یه search کوچیک پیداش کردم شده بود جان نثار خواهرش !

واقعا رفتار شناسی ما تو این فضا ها قابل تأمّلِ..

نوشته شده توسط  در ساعت 22:54 | لینک  |