تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
هر کسی توتمی دارد..و قلم توتم من است ..و قلم توتم قبیله ی من است.

تا امروز حوصله ی نوشتن نداشتم..شاید بشه گفت حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم...

تا این که امروز ٬ پست آخرفاصله ها ٬ ذهنم رو مشغول کرد..و اخبار این روزها به گونه ای دیگر :

در حالی سالگرد مشروطه را جشن گرفتیم که بعد از گذشت ۱۰۱ سال هنوز دانشجویانمان بند را به بهای آزادی به جان خریدند در زندان بی خبری سیر می کنند.

در حالی به پیشواز روز خبرنگار می رویم که روزنامه ی شرق٬ سه باره با وجود عذرخواهی مدیر مسئولش به صورتی خلاف قانون توقیف می شود و دیگران فقط هوای قلمشان را بیشتر خواهند داشت..

روز پدر را چنان آذین بندی می کنند و چنان علی علی می گویند که فریاد علی دوستیشان تا هفت آسمان بالا می رود و به گوش اسطوره ای می رسد که یقین دارم قلبش از بی عدالتی های این تملق گویانش به درد آمده...

همین هایی که معلوم نبود در زمان حیات علی چه قضاوتی سزاوارشان می شد و چه مجازاتی نثارشان..

چنان عاشورا ها را برپا می دارند که گویا وارث خون حسین اینانند!.. غافل از آن تاریخی که نمایان ساخت آن شبی را که حسین نور خاموش کرد و بند اجبار از سر همراهان برای جنگ گشود...

و اینک دکتری داریم زیبا سخن...که با افاضاتش در باب این و آن جنگی ناخواسته را بر ملتی جنگ زده تحمیل می کند و به نمایندگی از ۷۰ میلیون انسان به شیوه ی سال های ۱۳۶۰ ٬ایران را به همان سال ها سوق می دهد...

به سال های آژیر و رعب و خون..

 و به جایی رساندتمان که آمریکا حلقه ی محاصره اش را تنگ تر کند و همسایه های به ظاهر هم کیشمان راهشان را از ما جدا...

هر روز که می گذرد بیشتر از لجن زار سیاست بیزار می شوم...باتلاقی که مذهب را هم فدای مقصودش می کند و دین را ملعبه ای برای قدرت...

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:12 | لینک  | 

بیست سال پیش در چنین روزی در اتاق عمل بیمارستان ایرانمهر، صدای گریه ی دختری بلند شد که تا به امروز دقیقا 7300 روز را پشت سر گذشته...

روزهای کودکی، نوجوانی و جوانی..روزهای آرزو..روزهای انتخاب و دورانی هم حیرانی..

برگه ی زندگی ام را مرور می کنم...برگه ای که به پایش مهر بیست سال تمام خورده و هنوز جای خالی شاید زیادی تا انتها داشته باشد...

 خوب یادم هست..12-11 سالگی ام را که در آن، اوج رویاهایم تجسم دادگاهی بود که در آن با حرارت به دفاع از حقوق زنان می  پرداختم." خانم وکیل کوچولو" لقبی بود که آشنایانِ آرزوهایم به من داده بودند. لقبی که از سرِ  سرزبانی و شیطنت آن روزها ، چندان بیراه هم نبود.

در 13-14 سالگی عشق خبرنگار شدن ، چشمم را به روی وکالت بست و در 15 سالگی از ترس درس های خشک رشته ی انسانی و هدر رفتن استعدادی که گویا برزوش فقط  در دو رشته ی ریاضی و تجربی بود ، پا به روی تمام آمال دوران بلوغم گذاشتم.

از عشق بیوتکنولوژی، تجربی را انتخاب کردم. یا انگیزه و کوشا برای ماراتن کنکور خودم رو آماده کردم و عاقبت با رتیه ی 46 کنکور سراسری، از برای عقب افتادگی کشورمان در علوم جدید، به ناچار داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تهران رو برای ادامه ی این راهِ نه چندان رفته برگزیدم و تا به حال هنوز با لقب جدید " خانم دکتر " کنار نیامدم.

از وقتی که خودمو شناختم آرزوی سن 20 سالگی رو داشتم، سنی که برایم اوج بزرگی بود و شکوه زنانگی.سنی که غایت استقلال محسوب می شد و شروع تحقق آرزوها.

و اکنون در برهه ای جشن بیست سالگی ام را برگزار می کنم که نه وکیل شدم و نه خبرنگار! نه بیوتکنولوژیست و نه متحول کننده ی دنیا..

هنوز هم وقتی اسم شیرین عبادی رو می شنوم ناخودآگاه با نگاهی غبطه ناک به یاد آرزوی آن روز ها می افتم. آرزوهایی که گرچه تمام و کمال محقق نشد،اما هیچ گاه به خاک هم نسپردمش.

 در روزهای آتی اگر لطف خداوندی شامل حالم شود به دنیای پرمخاطره ی روزنامه نگاری وارد می شوم و مطمئن هستم که در سالهایی دیگر در مقام یک بیوتکنولوژیست دارویی در کشوری با ایعاد وسیع تر پایبندی به دموکراسی به دفاع از حقوق زنان خواهم پرداخت.

هنوز هم راه زیادی دارم...برای پروراندن آرزو های بی شمار...بگذار این بار 20 سالگی ِ دوم را سن بعدی وصول آرزوها یم حساب کنم !

 

نوشته شده توسط  در ساعت 11:22 | لینک  | 

اگر می خواهید زمانتان را به بهترین نحو "هدر" بدهید...اگر می خواهید آستانه ی تحمل خود را اندازه گیری کنید...اگر می خواهید خستگی یک روز در صف ایستادن و بلیط تهیه کردن تا فردا صبح بر تنتان بماند به نمایش تئاتر ِ " خانواده ی تت" بروید!!

پ.ن۱: مردم ما بسی افسرده هستند...از خندیدن های بی دلیل به شوخی های cheap و سطحی نمایش کاملا مشهود است..

پ.ن ۳ : اگه خواستید بخونید

نوشته شده توسط  در ساعت 8:34 | لینک  |