تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
هر کسی توتمی دارد..و قلم توتم من است ..و قلم توتم قبیله ی من است.

امروز ۳۱ تیر ماه..یک روز مقدسه...برای من..برای تو...

یک راز به وسعت سالیانِ دور از واژه های غریب...یک قّدیس به پاکی حریممان..که نگذاشتیم دریده شود..به لطف خاطره..به هیجانِ زمان..به خستگی..یه تشویش...به با هم بودن..با هم خندیدن و با هم گریستن...

خصوصی نویسی رو هیچ وقت دوست نداشتم..چرا که از خصوصیات دیگران فرار می کنم تا به سراغ " خصوصیاتم " نیایند...

اما به تو قول ِ جبران داده بودم...از بی حواسی ام..از یک اشتباه..بیا..این پست برای توست..در روزی که به اسم توست...به اسم من هم باشد شاید...به اسم آنهایی دیگر نیز...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 12:55 | لینک 

درکه برای من، یه دفترچه خاطرات زنده و تازه است. یه مسیر که منو با خودش می بره به دوردست...به موقعی که یه دختر بچه ی 7 ساله بودم با موهای کوتاهِ پسرونه...پا به پای بابام،جمعه ها، صبح می رفتیم بالا...تا هفت چشمه..تا سیّد...می بینی ...اسم ها از همون موقع تو ذهنم رفته...

مثل الان غرغرو بودم و کم تحمل:

بابا کی مرسیم؟...بابا چقدر مونده....بابایی خسته شدم...

و شونه های محکمی بود که منو رو دوش خودش جا میداد...

همون شونه هایی که هنوز هم از بهترین تکیه گاه هاست...

درکه فقط یه اسمه...برای جای دادن حجم عظیم خاطرات من..برای اون موقع هایی که هنوز اونقدر بزرگ نشده بودم تا بفهمم، تورم یعنی چی؟ فقر چه مزه ایه؟ سیاست چه بازیه کثیفیه و عشق چه رنگی داره...

آسمون کودکیه من پُره از این ستاره های چشمک زن...که بعضی شب ها نوبت چشمک زدن یکی شونه..

امشب هم ..با صدای پسر بچه ی فالگیر و آقای گردو فروش..من رفتم به اون زمانی که خانواده ها، با هر قدر اختلاف باز هم بهانه ای برای با هم بودن داشتند..اون زمانی که عمه نرفته بود...مادربزرگ پر نکشیده بود...پسر دایی و پسر عمه جای برادر نداشته ام بودند و ....

ستاره ی چشمک زن یواش یواش داره خاموش می شه..نه از برای خستگی، برای پایانِ خوشِ دنیای کودکی ، شاید...

نوشته شده توسط  در ساعت 0:3 | لینک  | 

شهر من پر شده از بوی بنزین... همون بویی که تا مدت ها سردرد برام میاره و سردرد...

اما گویا این بار، این بوی بنزین نیست که سر همه رو به درد آورده، بلکه بی برنامگی و نبود یک عملکرد نظارتی قوی،موجبات ناخوشی عده ای شده و تکلیف بنزین رو هم مشابه قضیه هایی مثل یارانه ( کوپن) کرده...عرضه ی آزاد بنزین در بازار سیاه..

من یک گزارشگر صفحه ی رویداد نیستم ولی خارج از این گفتگوهای تنهایی مسایلی بدجور ذهنم رو به خودش مشغول می کنه..

قصد ندارم، پروسه ی این مسئله رو تحلیل کنم٬ چرا که در حوزه ی  اطلاعاتم نیست ٬ اون چیزی که هر کسی می نوته در خلوت خودش بهش فکر کنه، نوع برخورد ما، به عنوان یک شهروند، با این مسئله است.

 من به عنوان فروشنده ای که با کارت های به جا مانده در جایگاه،تا جایی که توانستم از یک بی حواسی استفاده کردم..و از هر گریز گاهی برای کسب اندک منفعتی سود جستم.

از نقش ناصح بیزارم، هر کس خودش زشتی و درستی کار خودش و دیگران رو تشخیص میده مطمئننا..قصد ندارم به شعور مخاطبم توهین کنم، فقط به دنبال پاسخ یک سوال هستم:

و اون که این رفتارهای ناهنجار در مواقعی که جامعه با یک شرایط اجتماعی و اقتصادی جدید رو به رو می شود، از بی فرهنگی ما منشا گرفته یا از فراگیر بودن فقری که درصد کثیری از جامعه را به زندگی در زیر خطِ حداقلیِ امکانات، سوق داده؟

اگر مسئله فقر است پس کجا رفت آن همه شعارهای کهنِ " با سیلی صورت سرخ کردن " ؟ آن مناعت طبع خانواده ها...

و اگر مسئله فرهنگ است، پس کجا هستند آن هایی که بانگ تمدن ایرانی و ایرانی پرستیشان گوش ها را کر کرده است؟

آن هایی که برای یک داستان کارتونی هم پتیشن جمع می کنند و متعصبانه "تشکر " را به "سپاس" و " خدا نگهدار" را به" بدرود" معاوضه می کنند؟

فرهنگ، جز انسانیت چه تعریف جامع تری خواهد داشت؟ انسانیتی که جورِ کمبود ها و نداشتن هایت را هم می کشد، قطعا".

نوشته شده توسط  در ساعت 21:59 | لینک  | 

آدم های زیادی به زندگی ما آمد و شد می کنند..آدم های خوب ..آدم های بد...آدم های خاکستری....

روزهای زیادی پس زمینه ی ذهن ما رو رنگ می زنند و با سیاه روشناشون به هر منظره ای یه طرحی میدن...روزهای تلخ...روزهای تشویش...روزهای خاطره...روزهای سیاه نا امیدی

تنهایی هایی هست که تا مدت ها سایه ی تاریکشان٬شتابان٬تعقیبمان می کند و در اوج خوشی تا مرز گریه سوقمان می دهد..

درست در لحظه ی بسته شدن نطفه ی یک خنده.... 

تنهایی های من ..تنهایی های تو...تنهایی های اویی که تنهایش گذاشتیم...شاید..

باد های موسمی٬ باد های گرم...روز ها و تنهایی های آدمیان را سفره وار٬ پخش می کند بین همه ی آدمیان ٬تا آن جا که روز های تلخ تو ٬ سهم روز های مستی من می شود و آدم های خاکستری من٬ قهرمان حیات تو....

اضطراب ها برای من٬ خستگی ها و تشویش ها را من سهیم می شوم....روزهای خاطره٬ روزهای تنهایی ٬ روزهای مستی ام را نگیر...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:6 | لینک  |