روز هایی که انگار قرارداد بستن منو دقیقا در اوج تمرکز ببرن تا ته خیال..تا اون جایی که به خودم بیام و ببینم یا خوابم برده ..یا نیم ساعته که سرم رو میزه و دارم مثله دخترای دبیرستانی رویا پردازی می کنم..
روز هایی مثل سیب گاز زده...به زبری مور مور کننده ی پوست هلو و به گسی خرمالو...
روزهایی که با دیدن تخت هر وقت روز دوست داری ولو شی و ساعت ها الکی با چشمای بسته بخوابی و بی خیال هوارتا جزوه ای بشی که رو سرت ریخته...بی خیال کل کل های روزانه که عین نماز یومیه به گردنمون واجب شده...( عجب نثر زیر بازارچه ای شد!)
روزنامه رو باز می کنم..به نیمه ی مطلب که می رسم دیگه حوصله ی ادامه دادنش نیست..قصه ی تکراری روباه و کلاغ...connect می شم..نه حس وب گردی هم نیست...موبایلو بر میدارم که از بی حوصلگگی درآم..آخه مساله این جاست که اصلا حس sms بازی هم نیست...می رم موزیک گوش کنم..خواننده ی محبوبم...اه...حالم از این آهنگ تکراری به هم خورد..عمر شنیدن هر track به 30 ثانیه هم نمی کشه..بر می گردم به رختخواب...
بذار این صفحه هم بوی همون سیب گاز زده رو بگیره...
چقدر دلم برایت تنگ شده است....برای تویی که هیچ گاه ندیدمت..برای آن درد مبتلایت...برای خستگی هایی که از برایشان بارها در "ارشاد " فریاد کشیدی....
برای شجاعت در صلابت ایمانت...برای جسارت در آن جاای که داد کشیدی " فاطمه ٬ فاطمه است " و دگر باره "از بازگشتن به خویشتن" سخن گفتی..
و چنان حس آشنایی می کنم با تویی که نهراسیدی از استهزاء پوچ اندیشانی که عقایدت را به جرم این ها و آن ها تا مسلخ ضلالت بردند...با تو عاشقی کردم و در بی پناهی و درماندگی این صدای رسای تو بود که در گوشم زمزمه می کرد" مرا کسی نساخت...مرا خدا ساخت...کس بی کسان..."
آه..به یک باره هجوم دلتنگی از سر بی اسطوره ای که نه شاید٬ از سر تنهایی های زمانه ، شیفته وار مرا به آن جا می کشاند تا دل نوشته هایم را به نام دلنوشته هایت برگزینم....
چقدر از شنیدن صحبت های دیروز دخترت مشعوف بودم...چقدر ناتوانی در تلفظ "ر" و "ق" گفتن هایش برایم شیرین بود وقتی از شریعتی هایی صحبت می کرد که کمتر کسی سخن گفته بود...وقتی به ما اثبات کرد که سخن پروری میراثی از توست... "


به لحظه ی ورودم فکر کردم ، وقتی که احساس کردم مامور ارشاد دم در می خواد که به طرفم بیاد، سریع مسیرم رو کج کردم و از راه دیگه ای وارد شدم..حسِّ مجرم بودن ، حس فرار از هیچی بهم دست داد..
با بی حوصلگی به بوتیک ها نگاه می کردم و دائم به این فکر بودم که از چی باید فرار کنم من؟؟؟ به چه جرمی باید می ایستادم و تعهد نثارشان می کردم..تعهد از ساده پوشی؟؟
یاد " بوتیک " افتادم...یاد سرگشتگی های "اتی " وقتی از همین پله برقی ها بالا می رفت...یاد شهرم، یاد خستگی های نهفته در درونش..ناهنجاری هایی که از سرِ عادت به هنجار تبدیلش کردیم و از سر هزاران مشکل دیگر به فراموشی سپردیمش...
" آرامش در میان مردگان "تلنگری قدیمی را یادآوری کرد..نهیب تازه ای به غفلت خودم..به سادگی ما...از این که به شنیدن تجاوز همان قدر واکنش می دهیم که به گرانی گوجه فرنگی..از تنها گذاشتن هم همان قدر آسوده ایم که از بی تفاوتی در قبال یه کودکِ کار..بوق و ترافیک را هم برایمان سهمیه بندی کرده اند...فقر و تورم را نیز...
پ.ن: آدم های زیادی خواننده ی این دل نوشته ها شده اند...کسانی که صفحه شمارش گر را از ۱۰۰ به ۱۳۰۰ رسانده اند..آدم هایی که گاه می شناسمشان و گاه حس آشنایی می کنم با بوی حضورشان...اکثریتی خاموش...گاه متوجه نگاه های دوستان ورودی های بالاتر می شوم که بعد ها می فهم آن ها نیز این جا را برای گذرانشان انتخاب کرده اند...امین که همیشه با هر کامنتش کلی روحیه میدهد..احسان که پیگیر همیشگی است و پویا، بابا لنگ دراز دوست داشتنی...پیمان و سوده و ..و...و..و دوستانی که این جا را برای تصفیه حساب های شخصی انتخاب می کردند...
کماکان منتظر نقدتان هستم...
