شرق با تیتر "سلام سرزمین من " ، خاطره ی آخرین نمایشگاه مطبوعات را به طرز اندوهناکی یادآور بود..غرفه ی شرق با آن دفتر بزرگ ..با تعریف و تمجید هایی که شاید حجم عظیمی از صفحات را پر کرده بود..
"هم میهن"را با آن سردبیر جوان و نابغه اش،دوست دارم که دوست داشته باشم ، اما هر چه سعی می کنم نمی توانم سایه ی سر " آن هایی دیگر " را در شکل گیری دوباره اش نادید بگیرم، حتی اگر به گفته مدیر مسئولش ، این روزنامه تریبون حزبی نخواهد بود..
حرفه ای بودن ، اصولی بودن و جامع بودن "شرق" را به دلایل بالا اضافه کنید ایضا !
۲. باران های این ۲ شب ، در کنار گرمای روزانه پارادوکس جالبی ایجاد کرده، عصر ها در حالی از باران خیس می شویم که هوا گرمای خود را متعصبانه حفظ کرده است ، حتی اگر در درجه اش تفاوت بیاندازد..
۳. چرا آنهایی که باید با ما زیر باران خیس شوند، آنقدر نازنازی هستند که هراسشان از زیر باران رفتن ،خیس شدن لباس هایشان است ؟!!!...
۴. مدیر کافه گودو را که ماهها می رفتم و کلی design داخلش را تحسین می کردم ، تازه شناخته ام...همایون غنی زاده، کارگردان نمایش ددالوس و ایکاروس ...
۵. گزارشی بود از وقایع اتفاقیه !
****پا نوشت پس از تحریر : نمایش ددالوس و ایکاروس رو هم به لطف بچه های خاکی و صمیمی گودو رفتیم...کاری ساده و جالب...فردا آخرین اجراشه گویا...از دستش ندید

در همین رابطه:آدم ها چند دسته اند ایکاروس
وقتی فضای فیلم پرِ از طبیعتیه که دیدنش حتی از پشت مانیتور آدم رو به وجد میاره...سرشارِ از دیالوگ های جالب....در اوج معمولی بودن...
دوست دارم این جستجو برای قشنگ دیدن رو...برای پیدا کردن زیبایی از پسِ معمولی ترین صحنه ها...و حتی آدم ها...برای بیرون آوردن شوق از پنهان ترین زاویه ی یک رخداد....
* صفحه ی شمارش گر از همراهی تقریبا ثابت 5-6 نفر با این صفحه خبر میده...کسانی که سکوتشان هم لذت انگیز است از پس نظرهایشان...
شاید بهانه ی آگاهی از این "خود بی خبری" تلاش برای به یاد آوردنِ خاطره ای مبهم و به یاد نیاوردنی است که از پس شنیدن این ترانه به سراغم میاد...
یک غم پنهان که تا عمق ضمیر ناخودآگاهم را برای یافتنش کنکاش می کنم و عاقبت بی حاصل و خسته به مرز ظواهر برمی گردم.
کدامین خاطره ...کدامین درد و زجر کدام انسان حزن این آهنگ را برایم تداعی گر می شود...آدم های زندگی ام را مرور می کنم....نه...لایق این تداعی هم نبودند حتی...
چقدر از خودم دور شده ام..چقدر از علایقی که به دنبالش بودم....از خودی که یک روز به اقتدار و اراده و سماجتش در کنکاش و یافتن می بالیدم...
حصار رقابت های احمقانه برای دیده شدن...خستگی کنش ها و واکنش های روزمره...دعواهای هر روزه....اضطراب های نهادینه...حاصلش غمی می شود که بهانه ی ظهورش ترانه ای است...شاید...
