تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
هر کسی توتمی دارد..و قلم توتم من است ..و قلم توتم قبیله ی من است.

گاهی اوقات در اثر بی مبالاتی و یا شاید کنجکاوی حریصناک بعضی از آدم ها ، برگه هایی از قمار عاشقانه ی کسانی رو می شود که حتی در مخیله ات هم گمان به وجود این بعد از زندگی شان نمی دادی.

انسان هایی که می پنداشتی جز منطق و غرور احساس دیگری را در خود کشف نکرده اند و یا کسانی که درگیری های اجتماعی- سیاسیشان تو را از هرگونه خیال پردازی های عاشقانه  منع کرده بود.

دارم تصور دیگه ای از عشق پیدا می کنم،شاید هم به نوعی تحت تاثیر معاشقه های این آدم های قدرتمند ( در نظر من ) با محبوبه هاشان به این نتیجه برسم که عشق شاید چتری باشد که بالاخره بر سر همه گشوده می شود.

یا شاید نیرویی است که توان به زانو در آوردن آن همه نمای بیرونی قدرتمندی را داشته باشد که ما از خود و ویژگی هامان برای دیگران ساخته ایم.

این پست شاید به بهانه ی روزی باشد که در فرهنگِ اصیلمان "سپندارمذگان " نام گذاری اش کردند.

روز عشق اصیل ایرانی...

 

ببویید و بنوشید و مست شوید از جام لبریزش ...بچرخید و برقصید و بخوانید از جذبه اش

نوشته شده توسط  در ساعت 21:24 | لینک  | 

who can say where the road goes ?

where the days flows?
only time..
 
and who can say if your love grows
as your heart chose
only time..
 
Who can say why your heart sighs,
As your love flies?
Only time...

And who can say why your heart cries,
When your love dies?
Only time...
 
چقدر با این آهنگ Enya حال می کنم.....
 
قطعات اولش تقریبا مود این روزهام می تونه باشه... تحمل تلخ مزگی امتحانای لعنتی هم بالاخره با مشقت فراوان و صبر ایوب وار ما به پایان رسید....
 
دیروز کنار دانشکده ی حقوق زیر چکه چکه های بارون ۴۰چراغمو باز کردمو بی توجه به خیسی صفحاتش شروع کردم به خوندن...
 
پرونده ی منصور ضابطیان در مورد" سرطان " من رو یاد همون حکایت نشونه ها انداخت... که این پرونده باید زمانی چاپ شه که من به فاصله ی ۱۰ روز ۲ تا از نزدیکامو سر همین درد از دست بدم...
این که احساس قرابتی با سرطان داشته باشم...
 
وقتی خوندن کتاب ۱۰۰۰ صفحه ای کلئوپاترا رو تموم کردم فاطمه بهم گفت تو ۱ سال دیگه قطعا تصویری خیلی محو از این کتاب داری و خیلی از اتفاقاتش فراموشت شده ولی تا سال های دور با شنیدن اسم " کلئوپانرا " یه جور نزدیکی و اشنایی خوشایندی تو ذهنت نقش می بنده که جدا از اون زمینه ی سفید قبلش خواهد بود....
 
و حالا....این واژه ی سرطان است که سایه روشن زمینه ی ذهن من رو نوترکیب می کنه....
 
بگذریم...از تعطیلات بگیم چطوره؟؟...خسته نمی شید ؟؟...افسردگی به سراغتان نخواهد آمد؟؟ اوه متشکرم...از کتاب ها و فیلم های نخوانده و ندیده بگم؟؟...
 
از "آناکارنینا" ها و "ابله" های نصفه خوانده شده یا Departed نصفه نیمه تماشا شده؟...
 
کمی حوصله..تنها کمی حوصله خرجم کنید...بردباری را از شما خواهم آموخت.....
 
 
نوشته شده توسط  در ساعت 19:46 | لینک  | 

خوابی؟ بیداری؟خسته ای...شاید هم تنهایی...نگاه کن...همه امده ند....همه دورتند....همه خسته اند...همه ...

برویم چلوکبابت را بخوریم تا که شاید خستگی تشیعت از تنمان بدر رود....خدایش بیامزاد...عجب رستورانی !....

بلند شو...نگاه کن...مرکز تمام صحبت هایی...بلند بلند مدحت می گویند و در اعماق جانشان خدا داند که چه ها نثارت می کنند!

خوابی؟ خودت را به خواب زده ای ..می دانم...بلند می شوی و باز همان مسیر همیشگی ات را دنبال می کنی...می دانم...شوخی بیش نیست....

امروز مهمانی می روی...امروز دیگر هیچ کدامتان عمق درونتان را با طول سوزن اندازه نمی گیرید...امروز همان روزی است که بالاخره همه گفتند راحت شدید !!...خدا داند که راحتی از آنِ کیست ؟

تویی که با چنگ زندگی را طلب می کردی ...یا اویی که با رفتنت به فکر تمام شدن مسئولیت ها و هزینه هایش بود....

خوابی؟...آسوده بخواب....می بینمت ...شاید به روزی که گویند " راحت شدم "

نوشته شده توسط  در ساعت 11:11 | لینک  |