ترس از ارتفاع، همزمان با افزایش عدد های سنم بیشتر رشد می کنه..هنوز هم برای بالا رفتن یا پایین اومدن از پله های پیچ وا پیچ دانشکده ی قدیم باید چشمام رو به یه جا خیره نگه دارم و دستام رو محکم به بغلی یا در صورت نبود بغلی به دیواری ، نرده ای چیزی بگیرم..هنوز هم ضربان قلبم هنگام استادن آسانسور در طبقه ی ششم تند می زنه...
ترس از مرگ ، مثل خوره روحم رو داره می جوه ...یادمه بابا همیشه می گفتن که اگه می خوای ریشه ی ترس رو تو خودت بخشکونی برو در بطن قضیه...اما من هنوز با تجربه ی مرگ های گذشته و دست و پنجه زدن دو تن از نزدیکانم با مرگ..نتونستم این پیچک مرگ رو از دیوار روحم ببرم...
در بزرگراه رانندگی کردن ترسیه که جدیدن به ترس های دیگه ی زندگیم اضافه شده...نمی دونم شاید هم معلول همون ترس از مرگ باشه!..ترسی که باعث می شه وسط بزرگراه بزنم رو ترمز !!! یا انقدر از ۳۰ کیلومتری بوق بزنم که داد ملت در آد !..عالمی داره این مبارزات ترسانی واسه خودش !
نمی دونم چی شد که این پست انقدر جمله خبری داشت و ساده نوشته شد...گاهی اوقات سیاه کردن صفحه ی سفید وبلاگ با این ساده نویسی ها هم باشد بد نیست..ساده بگیرید !
