قدم زدن های عصرگاهی در حوالی خیابان هایی کهنه در مرکزی رو به جنوب...گذر از آدم هایی که گاه نه نگاهی تمیز دارند و نه ظاهری آراسته..کودکان فال فروش سرما زده ٬ تماشای مجموعه ای از انسان ٬بی دغدغه..حدس زدن قصه ی زندگی کسی که با سرعت تنه ات می زند و بی عذر خواهی ٬ قدم تند می کند..نه..هیچ کدام را با آن گرمای لعنتی تابستان ٬با آن خورشید بی رحم عوض نمی کنم...تا زمانی که یادگارم از خورشید سردرد باشد و بی حوصلگی ٬ آفتاب را به میهمانی تنهایی هایم دعوت نخواهم کرد.
هوای این روزها را دوست دارم وقتی سرما دست هایت را حتی در پناه گاه جیب ٬ بی حس میکند . وقتی چانه هایم به هم می خورد و تفریح راه رفتن هاها کردن و بخار سفید بیرون آوردن است ..زمانی که دلم برای کودک دورنم سخت تنگ می شود...تمام این روزها را مدیون پاییز عزیز هستم و برف زمستانه !
این غم غروب پاییز در عمقش چنان شادی بخش است که آدم هوس می کند هر روز افسرده شود .. غم مادر تمام شادی هاست..این را خودم درک کرده ام...وقتی بهانه ای برای غمگین شدن نداشته باشیم٬ شادی نیز به سراغمان نخواهد آمد !
