تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
هر کسی توتمی دارد..و قلم توتم من است ..و قلم توتم قبیله ی من است.

سرد بود..دختر با بلوزی بافتنی دست هایش را بر روی صندلی کنار شومینه نهاد و تکان خوران به منظره ی رویرو خیره می نگریست.

 کوبیده شدن امواج به صخره ها در حالی که آفتاب ظهر مسیرش را به سمت غرب منحرف می کرد ٬ شوری عجیب در دلش پدید آورده بود.

سرخی شعله ها گونه هایش را داغ کرده بود ٬ خلسه ی ناشی از فریاد دریا او را محکم بر جایش می نشاند.

پسر با دستهایی جمع بر سینه از سرما٬ درختان سبز و زرد جنگل را ٬ از پنجره ی مقابل تماشا می کرد...نم نم باران به وجدش آورده بود.

تو گویی که کسی همجوارش نیست..

سکوت مرز مشترک تنهایی دو غریبه بود..و دریا و جنگل بهانه ای برای سکوت...

**************

دوباره اون بیخوابی لعنتی اومده به سراغم...تصویر بالا همین الان تو رختخواب متولد شد !....دوست دارم ادامه اش بدم....نمی دونم از کجا اومد..شاید اثر ناخود آگاه فیلم " شب های روشن " بر ضمیر ناخودآگاهم باشه...شاید هم اثر برگشتن از شمال با همین حال و هواست...

به هر حال خوشحال میشم٬ ادامه های هرکدوم از شما رو هم بدونم....امیدوارم تصویر٬ قشنگ جا افتاده باشه... 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:5 | لینک  |