کوبیده شدن امواج به صخره ها در حالی که آفتاب ظهر مسیرش را به سمت غرب منحرف می کرد ٬ شوری عجیب در دلش پدید آورده بود.
سرخی شعله ها گونه هایش را داغ کرده بود ٬ خلسه ی ناشی از فریاد دریا او را محکم بر جایش می نشاند.
پسر با دستهایی جمع بر سینه از سرما٬ درختان سبز و زرد جنگل را ٬ از پنجره ی مقابل تماشا می کرد...نم نم باران به وجدش آورده بود.
تو گویی که کسی همجوارش نیست..
سکوت مرز مشترک تنهایی دو غریبه بود..و دریا و جنگل بهانه ای برای سکوت...
**************
دوباره اون بیخوابی لعنتی اومده به سراغم...تصویر بالا همین الان تو رختخواب متولد شد !....دوست دارم ادامه اش بدم....نمی دونم از کجا اومد..شاید اثر ناخود آگاه فیلم " شب های روشن " بر ضمیر ناخودآگاهم باشه...شاید هم اثر برگشتن از شمال با همین حال و هواست...
به هر حال خوشحال میشم٬ ادامه های هرکدوم از شما رو هم بدونم....امیدوارم تصویر٬ قشنگ جا افتاده باشه...