کودکی رو با چه سرعتی سپری کردیم تا به بزرگی برسیم و حالا که دارن باورمون می کنن که بزرگ شدیم می خوایم پرت شیم به همون موقع ها....
آدم هایی بودند برای لحظه ...انسان هایی از جنس گناه و ترس و تشویش ...کسانی که تو را از هراس با بودنشان به دنج ترین جایگاه وجودت پرت می کردند و تا مدت ها چشم دیدن همزاد هایشان را نداشتی...
و حال انسان هایی هستند از جنس دوست داشتن...کسانی که بی بودنشان هراس دوباره ی تنهایی همه ی وجودت را می گیرد...کسانی که غم هایت را در شادیشان حل می کنی ...اما گویا قسمت با ماندن سر جمع نیست...
تنهایی فصل مشترک تمام زندگی من است...این را زمانه ای می گوید که به هر دلیل با تقسیم کردن تنهایی هایم سر جنگ دارد ...این را حسادت تقدیری می گوید که از تنهایی های من لذت سادیسم واری می برد !
دلم برای معصومیت کودکانه ام ٬ برای آن همه خوب پنداشتن ها و سادگی ها تنگ شده است...برای نفهمیدن ها و ندانستن ها در لحظه خوش بودن ها....
و این بار باز منم ...با رویی گشاده برای شما...با خنده هایی از ته دل که حتی گمان به اندکی غم را نمی دهید....
خنده ام برای تو...آرامش خلوتم را نگیر !
