" تو را دوست دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که هنگام با تو بودن پیدا می کنم "
گابریل گارسیا مارکز
بخشی از تفکر دیگران درباره ی ما ، برمیگرده به طرز شناساندن خودمون و افکارمون به آنها ....
اما بخشی از تفکر ما درباره ی خودمون هم ، ارتباط مستقیم داره با اون چیزی که دیگران راجع به شما بدست آوردند...بذارید مثالی بزنم...
وقتی یکی از شما به خاطر صفاتی که خودتون ممکنه کمتر بهش فکر کرده باشید و یا حداقل تلاشی برای بروزش نداشتید ، تعریف می کنه ، بعد از یک مدت هم نشینی پیش اون فرد ، ناخودآگاه رفتارهاتون میل می کنه به سمت اون خصیصه..
ممکنه من در نظر خودم ، خیلی آدم مهربونی نباشم..و یا حداقل برای شناسوندن این که مهربونم ، کار خاصی انجام ندم...اما وقتی یک نفر صراحتا از شما تمجید می کنه به خاطر این صفت ، بعد از اون در ارتباط بعدیم با اون شخص تمایل دارم ، حرکات انسان دوستانه ی بیشتری انجام بدم...
یا حتی برعکس ، وقتی یک نفر فکر می کنه که شما خیلی موجود خودخواه و مغروری هستید ، در معاشرت هاتون با اون شخص همیشه این حس رو دارید که مغرورید...
اما این که دیگران چگونه این برداشت ها رو از ما پیدا می کنند در حالی که حداقل خودمون توجه کمتری بهشون داشتیم ، فکر می کنم بر می گرده به کنش و واکنش های اختصاصی ، که بین هر جفت از افراد می تونه وجود باشه..
من روانشناس نیستم ، برای خودم هم الکی نظریه نمی دم ،علاقه ی زیادی هم به مطالعه ی کتاب های روانشناسی که پر از نامه های مراجعه کنندگان هست رو ندارم ! اما پیچیدگی انسان ها خیلی برام جالبه ، این که دقیق بشی به حالات آدم ها و نکات تازه ای که می تونه در ساده ترین کتاب ها هم پیدا بشه رو خودت کشف کنی ، کلی حال داره.....امتحانش رو از دست ندید !
شده است که فکر می کنم صدای التماس های درونی ام برای رهایی امانش را بریده باشد..
ابایی ندارم که بگویم مرگ برایم بس دهشتناک و زجر آور است ٬ کابوس وحشتناک شب هایم با آن ماسک سفید روی شنل سیاهش ...با آن اصرار بی رحمانه اش برای مدفون کردن خاطرات در اعماق خاک ..
تا زمانی که مرگ را لمس نکرده بودم با آموخته های دینی ام مرگ را همچون مرغی، گوهری، یا امثالهم می دانستم ..تعابیری که باور به آنها ایمانی بس عمیق می طلبد ..اما حال ، مرگ برایم موجودیتی پیدا کرده که از اندیشیدن به آن می گریزم..
برای من هم زمانی مرگ چهره ی زیبایی داشت ، اما اعتبار آن زیبایی تا زمانی بود که آغوش نزدیکانم پذیرایش نبود..تا زمانی که تقلای انسان های اطرافم را برای در چنگ نگه داشتن زندگی نمی دیدم...
نمی دانم...بعضی اوقات تزلزل دقیقا در باور هایی رخ می دهد که زمانی امکان شک کردن بهشان را هم نمی دادی ...نمی دانم...شاید این هم نوع دیگری از زندگی است..
انسانی ترین و مهمترین اتفاق اخیر....پدیده ی وحشتناک و تکراری جنگه.. پدیده ای به قدمت تاریخ ...نمی خواستم بنویسم ..نمی خواستم این فضای جنگ زده ی مطبوعات و بعضی وبلاگ ها به این جا هم سرایت کنه ...
اما دیدم حرف زدن راجع به هر چیزی بدون اشاره به کشته شدن تعداد زیادی " انسان " ، خلاف انسانیت و عاطفه است ...
از اسرائیل متنفرم..راجع به حزب الله هم موضع گیری خاصی ندارم ولی این که می بینم بالاخره یه گروهی پیدا شده که جواب قلدری این نامرد رو تا حدی بده خنکم می کنه...
حرصم گرفته ..از سیاست مدارهای نامرد ...از آدم هایی که واسه نجات یه فیل یا نهنگ دست به هر کاری می زنند ولی در برابر کشته شدن نه نظامی ها ، نه شیعه ها -که حتی بعضی از خود مسلمون ها به خونشون تشنه اند -، که از کشته شدن یه عالم کودک بی گناه از هر کیشی ، برای برپایی آتش بس با جلسه هم به توافق نمی رسند ، بیزارم.
دنیای کثیف و مسخره ایست ....دنیایی که کشتن انسان ها در اون تکراری است ...دنیایی که هنوز جنگ مستقیم ترین راه ها برای حل مشکلات است ..کوتاه ترین راهی که بهترین راه نیست ...سهل ترین راهی که به ذهن بشر ابتدایی هم رسیده و مایی که خودمان را به بهانه ی پیشرفت عقل از هر ماورایی محروم می کنیم ، هنوز تابع آن هستیم...
