به عنوان مثال کسی که دچار پرکاری غده ی تیروئید و یا نارسایی غده ی آدرنال هست٬عمدتا رفتارهای تهاجمی و پرخاشگرایانه ای نشون می ده.
و مثال دیگر PMS می باشد در خانم ها.
یا به قولی از دکتر استاد٬اشخاص با دو کروموزم Y تمایل به خونخواری دارند و محققین در پی اثبات آن برای خونخوار های تاریخی مثل چنگیز و تیمور و این ها هستند.
و ده ها نشانه ی بالینی از بیماری های غدد که همگی بیانگر تاثیر سلامت جسم بر روان است.
با این حساب،نقش اختیار و عدالت خداوند کمی سوال ایجاد می کند که این اشخاص به دلایلی ناخواسته دارای رفتارهای نابه هنجاری هستند که نه فقط خودشان، بلکه ده ها انسانی که با نقش های گوناگون با آنها سر و کار دارند،را آزار می دهد.و زندگی هایی را به نوعی درگیر این عدم تعادل می کند.
آیا می توان زالو را منفور تاریخ کرد به جرم خونخواری در حالیکه طبیعتش خون مطلبد؟
آیا کسی که دچار سندروم داون است را می توان مجبورش کرد که همانند افراد عادی آموزش ببیند و زندگی کند؟ و اگر نکرد مجازاتش کرد؟
به همان ترتیب از چنگیز خان هم نمی توان انتظار داشت که با عنصر اختیار چشم از خون انسانها بشوید..و این کار را نهی اخلاقی کند.
از آن طرف همانسان های بی گناهی هستند که قربانی ذات خونخوار آدم هایی می شوند که در نتیجه ی یک disgenesis اینگونه زندگی را پیشه کردند...انسان هایی که تنها جرمشان قرار گیری در مسیر همچین انسانهای نا متعادلی است که البته خود نقشی در این ناهماهنگی نداشته اند..
کاش کسی بود که به این سوالات جواب می داد...
زنی... عقده ای از کلاس انداختتم بیرون
وقتی یادم میاره هیچ کس به یادم نیست و دلش برام تنگ نشده :(
گاهی اوقات خودم با تلفن زنگ می زنم بهش تا یه وقت صدای زنگش که همون دیفالت ویندوز موبایله فراموشم نشه.
بعد نگاهش می کنم...آخیش..حالا دیگه چشمکاش نارنجی شد..
از این روزای لعنتی و بی خبری هم متنفرم..
مثه زهر مار می مونه..شاید هم تلخ تر ..شاید هم گزنده تر..
به قول نویسنده ی کافه پیانو٬ می خواهم بگویم که حتی برای اینکه دختر خوبی برای مادرت٬ همسر خوبی برای شوهرت و یا دوست خوبی برای دوستت باشی اجبارا باید تن به یک سری معادلات انسانی بدی...
تو باید به همه ی ابعاد طرف مقابلت احترام بگذاری تا احترام ببینی٬ باید خیلی جاها چشمتو رو بی معرفتی ها ببندی٬ باید خیلی جاها به دوست داشتن های دیگران هر چند با دوست داشتن هایت در تناقض باشه احترام بذاری و باهاشون کنار بیای..
شاید این سختی از سر خودخواهی باشه٬ اون حس پنهانی که جابش خیلی هم پنهان نیست و همه باهاش خوب آشناییم دوست داره همه اون جوری باشن که ما می خوایم یا از اون کس یا چیزی که ما بدمون میاد بدشون بیاد..
اون عقیده ای رو باور داشته باشن که ما داریم..مادر به حکم مادر بودن همه جور کار و فداکاری "باید" بکنه چون مادره٬ هیچ وقت تحت هیچ رفتار من نباید محبتش کم شه و اگر شد پس مادر خوبی نیست..
و همین طور آدم های مختلف با نقش های گوناگون..
همسایه شب دیروقت نخوابه شلوغ نکنه که آسایش داشته باشیم ولی اگه مهمون داشتیم "یه شبه دیگه..اشکال نداره"
اگر کسی هزار بار محبتشو ثابت کرد و یکبار نتونست یا اصلا نکرد٬غلط کرد٬چون اون هزار بار وظیفش بوده و این یه بار گناه غیر قابل بخشش..
آره این حس همیشه مثه فرشته ی روی شونه ی چپ می مونه.همه جا هست..تو رابطه با همه.
خیلی راحت تر از فرشته ی سمت راستی هم تاثیر میذاره..رابطه ها رو داغون می کنه..
در نهایت هم واقعا آدمو افسرده می کنه..
از پی بردن به اجبار در تسلیم شدن به قوانین ارتباطی.
صبح ها بی اثر از سحرخیزی اوایل با هزار تا کش و قوس بلند شدن با نیم ساعت تاخیر به کلاس رسیدن..
اگه روش های دستگاهی یا بیوفارمسی باشه گوش دادن بقیه ی کلاسا پچ پچ کردن و غیبت این و اون رو کردن.. آخر هر روز موقع خواب پشیمون شدن و قول دادن که از فردا تکرار نمی کنم ولی می کنم...
نیم ساعت پیاده روی کردن ...بیرون رفتن نهار خوردن...تو ترافیک گیر کردن..خداحافظی کردن..یعد دلتنگی کردن..یه نیمچه دعوا..البته از سر دلتنگی..
نشستن پای لپ تاپ..Minesweeper بازی کردن به عشق اون خونه خالی هایی که یهو با یه کلیک 10 20 تا رو می پوشونه...هی بازی کردن تا جایی که گندش حسابی در بیاد و چشام نای باز شدن نداشته باشه
کانکت شدن..کیهان خوندن..فحش دادن..رجانیوز خوندن ..
و بعد خوابیدن...
با حساب این روزای قشنگ وقتی فکر میکنم تا 50 سالگی ام حدود 30 سال مونده واقعا دلم به حال حضرت نوح میسوزه..
آخه نه Minesweeprیی داشته که وقتشو باهاش بگذرونه نه اهل غیبت بوده نه لهو و لعب..
خدا صبر بدهد..
| احدي حق ندارد بدون حکم قضايي يا شاکي حقوقي در امور شخصي مردم دخالت يا از رابطه آنان با يکديگر استفسار نمايد که در غير اين صورت خود امري خلاف و نوعي اشاعه فحشا خواهد بود |
ادامه ی مطلب
واقعا مضحکه!
آقای رئیس جمهور تازه بعد از ۳ سال و نیم به یاد حریم خصوصی مردم افتادند...اون موقعی که حنجره ها پاره می شد تا به ایشون گزارش پیش از انتخابات ۳وم تیر یادآوری بشه٬گویا هنوز خطر از دست دادن قدرت حس نمی شده تا اندک توجهی به صدای این گلو بریدگان! نثار شه..
مملکت اسلامی بدون معصوم عینیت مثال چوب دو سر طلاست!
اداره مملکت با قوانین اسلامی + دغل بازی های رابج سیاسی..
اما فلسطینی ها هم بهتر از ما اینها را می شناسند و از منافع طرفداری ایران از فلسطین به خوبی آگاهند.
آنها خوب می دانند که بخش اعظم حمایت های جمهوری اسلامی از حماس و حزب الله٬ دوری جستن از خطری به نام اسرائیل برای ایران است.
آنها عمیقا از ما متنفرند. آنها حمایت دولت های عربی و سنی مذهب را به شیعیان ایران ترجیح می دهند.
برای آنها حرکت غرور برانگیز و آزادمنشانه ی رجب طیب اردوغان به مراتب شیرین تر از واگویه های پوچ سران ایرانی است.
اردوغان به سادگی هرچه تمام تر و با خونسردی آنجا که با آرامش جواب پرز را می دهد و جلسه را ترک می کند به قهرمانی تبدیل می شود که دیگران آرزوی بودنش را از دیرباز می کشیدند.
خودمم هم البته ایضا!
ولی میام..می نویسم..چون من بدون نوشته مثله مفهوم عددم تقسیم بر ۰ !
این روز ها می گذره..بزرگ ها پیر تر می شن و کوچیک ها بزرگ..
این روز ها با رنگ و بوی عادت می گذره..عادت کردیم که ببینیم زمان به سرعت برق در حال گذر باشه و ما مثل رعد با تاخیر به دنبالش بدویم..
کاش تاخیرمون در حد ثانیه بود !
خراب شدن hp خانوم و امتحانا بدجور بردتمون به غار ...
اما حالا برگشتم ..واسه خودم واسه دلتنگیای این صفحه..واسه بازدیدکننده های نامرئی
واسه ذوق کردن از کشف مخاطب..واسه خوشی لحظه..
نمی دانم واقعا به این بی منطقی و بی عقلی و استدلال های پوچ و توهماتشان بخندم یا که حرص بخورم..
به این بل بل کردن های فبل انتخابات که آمپر همگی را بالا برده است...
تنها ابطحی خوب می تواند از پس این داد و قال ها با مزاحی بی ارزش ترشان کند...
دوستش می داریم..
در آغوشش..در پناه گرمش...بگویم از رازهای سر به مهرم..از خستگی هایم ..و گاهی از تنهاییم
بیاید تا بگوید چرا؟
گاهی اوقات آنقدر مستاصل می شوم که می پندارم اشک صحبت های خداست ..وقتی از دل شکسته ام بیرون می ریزد و پهنای صورتم را نمناک می کند...حرف هایی شفاف..زلال و پاک..
گاهی اوقات آنقدر گستاخ می شوم که با خدا لجبازی کنم..به اجبار نادیده اش بگیرم..اما هیچ وقت نتوانستم..
نتوانستم حضورش را حتی اگر زمانی سایه ای شده باشد، محو کنم...
در انتها ..باز همان دخترک بهانه گیری شدم که با دلی لرزان به آغوشش دویدم...
و گاهی اوقات آنقدر شاد می شوم از الطافش که آرزو می کنم تا خدا بیاید تا من سر تا پایش را غرق در بوسه کنم ...ببویمش و سجده اش گذارم....
دوستت دارم...ای محبوب ابدی و ازلی...
